غبار چرخ زمان ، آینه انتظار را تیره نکرد و ظهور هزار ستاره ، از شکوه حضور تو نکاست ...

با من از گرمی روز روشن بگو ... شام را خود دیده ام ...

تو را فریاد کشیدن ، به گوارایی نوشیده آب است ...

 باورت هست که برای یک بار نفس کشیدن در هوای کامیابی ، عمری است که لحظه ها را استقبال می کنم و

نفس هایم را که به امیدی بر می آیند ، تا مسلخ ناکامی و حسرت ، بدرقه می کنم ؟؟؟

ما را بس است آن استقبالها و این بدرقه ها ...

تو را در غیبت و تنهایی بودن بس نیست ؟؟؟

بیا که شاهنامه عمر ، آخری بدین خوشی نخواهد داشت ...


 

نوشته شده توسط یه جامونده در بیست و دوم تیر 1388 ساعت موضوع دل نوشته ها | لینک ثابت