غبار چرخ زمان ، آینه انتظار را تیره نکرد و ظهور هزار ستاره ، از شکوه حضور تو نکاست ...
با من از گرمی روز روشن بگو ... شام را خود دیده ام ...
تو را فریاد کشیدن ، به گوارایی نوشیده آب است ...
باورت هست که برای یک بار نفس کشیدن در هوای کامیابی ، عمری است که لحظه ها را استقبال می کنم و
نفس هایم را که به امیدی بر می آیند ، تا مسلخ ناکامی و حسرت ، بدرقه می کنم ؟؟؟
ما را بس است آن استقبالها و این بدرقه ها ...
تو را در غیبت و تنهایی بودن بس نیست ؟؟؟
بیا که شاهنامه عمر ، آخری بدین خوشی نخواهد داشت ...
نوشته شده توسط یه جامونده در بیست و دوم تیر 1388 ساعت موضوع دل نوشته ها | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من یه جا مونده ام از قافله عشق ...
مرغ شباهنگ حقیقت . از نوای ناله ی"""حق حق "" نمی افتد .
مهربان من همیشه با من باش و درکی به من عطا کن که بودنت را فراموش نکنم...
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY