خداوندا !!!
ای انکه سپیده دم را به پیشواز بیداری ام می فرستی تا پاره های شب را از روی زمین برچیند و خورشید را با نور چشمانت روشن می کنی تا چشمانم دنیا را بهتر ببیند . اگر چراغ هدایت تو نباشد ، چه کسی مرا به سمت تو می آورد و از پرت شدن به دره های ترسناک گناه و گمراهی نجات می دهد ؟؟؟
خداوندا !!!
چقدر بد است که به ریسمان لطف تو چنگ نمی زنم ، مگر گرفتار شده باشم و نام مبارک تو را بر لب نمی آورم ، مگر فریب آرزوهایم را خورده باشم و زبانم سنگ شده باشد .
خداوندا !!!
وقتی تو را دارم ، شب در تسخیر من است و همه گلهای جهان در دستانم می رویند و همه اقیانوسها در کوزه ام جان می گیرند و صدایم به گوش همه می رسد ، حتی کسانی که هزاران سال است در فراموشخانه ای متروک به خواب رفته اند ...
خداوندا !!!
وقتی تو را دارم ، روی دریاچه ها راه می روم و هیچ وقت دیر به ایستگاه قطار نمی رسم و تک تک ستاره ها می توانند وطن من باشند و ماه بهترین دوست من است ...
خداوندا !!!
وقتی تو را دارم ... وقتی تو در ایوان کوچه خانه می ایستی و پنجره اتاقم را باز می کنی و قرصی نان در سفره آبی ام می گذاری ، احساس می کنم همه را دوست دارم و می توانم عاشق همه باشم و گیسوانشان را از برف پاک کنم و بی آنکه از کلمه ها کمک بگیرم ...
خداوندا !!!
...
نوشته شده توسط یه جامونده در بیست و پنجم خرداد 1388 ساعت موضوع اجتماعی | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من یه جا مونده ام از قافله عشق ...
مرغ شباهنگ حقیقت . از نوای ناله ی"""حق حق "" نمی افتد .
مهربان من همیشه با من باش و درکی به من عطا کن که بودنت را فراموش نکنم...
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY