شخصی با استهزاء به میکلانژ ایتالیایی گفت :

چه می کنی که با قلم و چکش افتادی به جان این سنگ ؟؟؟

میکلانژ گفت : فرشته ای در درون آن حبس شده ، می خواهم آزادش کنم ...

یک سال بعد مجسمه ی زیبایی آماده شده بود و در مکانی عمومی به نمایش گذاشته شد ...

صفی طولانی برای بازدید آن تشکیل شده بود ، آن شخصی هم که مسخره می کرد جزو بازدید کنندگان بود ...

 

به قول یکی از دوستان (بله) ...

 

هرکدوم از ما با عده ای سروکار داریم که من و یه سری از دوستانم  هم کاری یه جورایی شبیه میکلانژ انجام می دهیم و سعی داریم فرشته ی درون افراد رو آزاد و آن را پرورش دهیم ...

کار خیلی سختی است و شاید کمتر کسی بتواند با صبر و حوصله این کار را انجام دهد ...

 

اگر خدا بخواهد از این به بعد چند تا از کارهای تربیتی که با استعانت از خداوند متعال تو این چند ساله انجام دادم رو براتون تعریف کنم ...

 

پس مشتاقان منتظر باشید که در اولین پستم می خواهم مطلبی با عنوان ((گل های محبت)) رو براتون بنویسم ...

 

سالح جان تو هم منتظر باش ...

 

البته بعدا حکمت این سالح با (س) رو خدمتتون عرض میکنم ...


 

نوشته شده توسط یه جامونده در نهم شهریور 1388 ساعت موضوع دل نوشته ها | لینک ثابت