تنها در بی چراغی شبها می رفتم .
دستهایم از یاد مشعل ها تهی شده بود .
همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود . مشت من ساقه خشک تپشها را می فشرد .
تنها می رفتم . می شنوی ؟ تنها .
آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند . درها عبور غمناک مرا می جستند
و
من می رفتم . تو از بیراهه لحظه ها . میان دو تاریکی . به من
پیوستی .
همه تپش هایم از آن تو باد . چهره به شب پیوسته !
همه تپش هایم .
میان ما سرگردانی بیابانهاست .
بی چراغی شبها . بستر خاکی غربتها . فراموشی
آتش هاست .
میان ما «هزار و یک شب» جست جو هاست .
پ.ن :
ای عبور ظریف ! بال را معنی کن ...ای نگاه تحرک ! ای حضور پریروز بدوی ! ای حیات شدید ! ای کمی رفته بالاتر از واقعیت ! ای پرنده ! ای میان سخن های سبز نجومی ! ای قدیمی ترین عکس نرگس در آیینه من ! ای سرآغاز ملون ! ای شب ارتجالی !
ای آسمان ... صدایم را می شنوی ؟
نوشته شده توسط یه جامونده در بیست و ششم مهر 1387 ساعت موضوع دل نوشته ها | لینک ثابت
چقدر آدما جالبند.
يه روز خوشند و يه روز دمق (البته خودمم خيلي اينجوري مي شم) . شايد به خاطر اينه كه خيلي ضعيفيم .
زود تاثير مي پذيريم و زود متحول مي شيم كه به قول يه بنده خدايي اين اصلا خوب نيست كه درستي يا نادرستي حرفش با خودش .
ولي تحول و كمي دگرگوني به نظر من خوبه .
شنيدم تو ژاپن توسعه اينجوري رشد پيدا كرد كه اونا با حفظ ارزشها و فرهنگ خودشون ، درب كشورشونو به سمت بازار ها و سرمايه هاي خارجي باز كردند و خيلي هم از اين مطلب سود بردند .
ما هم خوب سعي كنيم با حفظ اصولمون درها رو به روي ديگران باز كنيم .
(اين يه تيكه رو بايد با حس بخوني)
اَه اَه
بسه ديگه . آخه چقدر كلاس ميزاري . چرا ما فكر مي كنيم هميشه همه چيز اونطوري كه ما مي خواهيم پيش ميره ؟ اصلاً كي گفته تو راست مي گي ؟ چرا فكر مي كني مغازه دار جنسشو براي تو كنار ميزاره ؟ اگه يه مشتري بهتر پيداشه ، اونو ارجح تر مي دونه .
حالا بازار تهران تعطيل بشه يا نشه . به حال منو تو تأثير گذاشت ؟ آخه ... ،
چرا اينقده نق مي زني ؟ بابا نگرون نباش " آخه من نمي دونم كه ...
خوننده گرامي شما مي تونيد با رمز (...) پي به راز اين مطالب ببريد .
به قول پاسكال : دل دلايلي دارد كه عقل به آن دسترسي ندارد .
نوشته شده توسط یه جامونده در بیست و چهارم مهر 1387 ساعت موضوع اجتماعی | لینک ثابت
آن روز آب چه تر بود .
باد به شکل لجاجت متواری بود .
من همه مشق های هندسی ام را روی زمین چیده بودم .
آن روز
چند مثلث در آب
غرق شدند .
من
گیج شدم
دوری زدم روی کوه نقشه جغرافی :
« آی هلیکوپتر نجات»
حیف :
طرح دهان در عبور باد بهم ریخت .
--------------------------
ای وزش شور " ای شدیدترین شکل "
سایه لیوان آب را
تا عطش این صداقت متلاشی
راهنمایی کن .
پ.ن :
غروب زیباست " اما نه در غربت
نوشته شده توسط یه جامونده در سیزدهم مهر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
نوری به زمین فرود آمد :
دو جاپا بر شن های بیابان دیدم .
از کجا آمده بود ؟ به کجا می رفت ؟
تنها دو جاپا دیده می شد . """ شاید خطایی پا به زمین نهاده بود """
ناگاه جاپاها به راه افتادند . روشنی همراهشان می خزید .
جاپاها گم شدند " خود را از روبرو تماشا کردم "
گودالی از مرگ پر شده بود .
و من در مرده خود براه افتادم . صدای پایم را از راه دوری می شنیدم . شاید از بیابانی می گذشتم .
"انتظاری گمشده با من بود "
ناگهان نوری در مرده ام فرود آمد و من در اظطرابی زنده شدم :::::
دو جاپا هستی ام را پر کرد .
از کجا آمده بود ؟ به کجا می رفت ؟
تنها دو جا پا دیده می شد .
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود .
پ.ن:
شب را نوشیدم : و بر این شاخه های شکسته می گریم .
جهنم سرگردان
نوشته شده توسط یه جامونده در هفتم مهر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من یه جا مونده ام از قافله عشق ...
مرغ شباهنگ حقیقت . از نوای ناله ی"""حق حق "" نمی افتد .
مهربان من همیشه با من باش و درکی به من عطا کن که بودنت را فراموش نکنم...
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY