یک نفر باید از این حضور شکیبا
با سفره های تدریجی باغ چیزی بگوید .
یک نفر باید این حجم کم را بفهمد " دست او را برای تپش های اطراف معنی کند "
قطره ای وقت
روی این صورت بی مخاطب بپاشد .
یک نفر باید این نقطه محض را " در مدار شعور عناصر بگرداند .
یک نفر باید از پشت درهای روشن بیاید .
گوش کن " یک نفر می دود روی پلک حوادث :::
کودکی رو به این سمت می آید .
----------------------------------------------------------
پ ن ...
از گرفتاری ها گلایه می کنی ... ؟
پیش بندگانم شکایت می بری ... ؟
نمی دانی
کا تا به حال شکایت
نافرمانی ات
را پیش فرشتگان نبرده ام ؟ (برگرفته از کتاب دعواه راوندی)
نوشته شده توسط یه جامونده در بیست و هفتم شهریور 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
گفتم :::
این چشم جاودانه تو
با که اسرار خویشتن گوید ؟؟؟
وین سخن گو نگاه سحر آمیز
با کدام آشنا سخن گوید
گفت :::
با آنکه آشنا سخنی
از دلارام من " به منگوید
پ.ن:::
تا حالا به این فکر کردی که این همه می گیم امام زمان بیا و از این جور حرفا ؟؟؟
حالا تو بگو " آقا بیاد چیکار کنه ؟ ما اونو به خاطر چی می خواهیم؟ من و تو چه کرده ایم برای دیدن یار ...
نوشته شده توسط یه جامونده در بیست و سوم شهریور 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
زیر دندانهای ما طعم فراغت جابجا شد می شد ...
هریک از ما آسمانی داشت در هر انحنای فکر .
هرتکان دست ما با جنبش یک بال مجذوب سحر می خواند .
ما گروه عاشقان بودیم
و راه ما از کنار قریه های آشنا با فقر تا صفای بیکران می رفت .
***
برفراز آبگیری خود به خود سرها همه خم شد :
روی صورتهای ما تبخیر می شد شب
... و صدای دوست می آمد به گوش دوست ...
نوشته شده توسط یه جامونده در هفدهم شهریور 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
برگی روی فراموشی دستم افتاد : برگ اقاقیا !!!
بوی ترانه ای گمشده می دهد " بوی لالایی که روی چهره
مادرم نوسان می کند .
از پنجره
غروب را به دیوار کودکی ام تماشا می کنم .
بیهوده بود " بیهوده بود .
این دیوار " روی درهای باغ سبز فرو ریخت .
زنجیر طلایی بازی ها " و دریچه روشن قصه ها " زیر این
آوار رفت .

و نگاهم را در بخ
آن طرف سیاهی من پیداست :::
روی بام گنبدی کاهگلی ایستاده ام " شبیه غمی ...
ار غروب ریخته ام .
روی این پله ها غمی " تنها " نشست ...
نوشته شده توسط یه جامونده در دوازدهم شهریور 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم .
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است .
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد .
و خاصیت عشق این چنین است .
زندگی واژه ایست که از دیرباز مضحکه دست آدمهاست .
که در این سناریو زمانیکه از مادر متولد شدم صدایی دلنشین گوشم را
نوازش بخشید که گوش کن تا بشنوی صدای ظلمت نامردی را
بدو گفتم کیستی ؟؟؟
گفت : عروسکی هستم که تو فردا با آن بازی خواهی کرد .
اما حال با گذشت زمان " عروسکی شدم که او مرا به بازی گرفت ... چرا ؟؟؟
نوشته شده توسط یه جامونده در دوم شهریور 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من یه جا مونده ام از قافله عشق ...
مرغ شباهنگ حقیقت . از نوای ناله ی"""حق حق "" نمی افتد .
مهربان من همیشه با من باش و درکی به من عطا کن که بودنت را فراموش نکنم...
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY