تبليغاتX
"سیاه و سفید"
 

روز دلتنگی

 

عرفات سرزمینى است كه خیال بخشیده نشدن در آن، خود گناه بزرگى است. حتى كسانى كه هنوز متولد نشده‏اند، امید است مورد لطف قرار گیرند.

عرفات سرزمینى است كه بهترین مردان خدا در آن توقف كرده، دعاها و اشك‏ها داشتهاند، و در هر سوى این دشت ردّ پاى مهدى فاطمه است. عرفات با اشكهاى مقدس سیدالشهدا اباعبدالله الحسین‏ علیه السلام در روز عرفه به هنگامه خواندن دعاى عرفه متبرك‏تر شد.

میگویند در حج واجب چون حتما" امام زمان در حج حضور دارند خیلی از حجاج اگر چشم بصیرت داشته باشند حضرت را میبینند.

ولی آقا ما که لیاقت نداریم به سفر حج مشرف بشیم تا شاید در صحرای عرفات خاک زیر پایتان باشیم و از انفاس پر ثمرتان بهرهمند شویم .

میخواهم در ابریترین لحظهها فریاد بزنم و از باران عرفه سیراب شوم. دوباره کبوترهای دل با خاک عرفات تیمم میکنند. نمیدانم هرچه هست من زائر کوی حسینم، میخواهم با زمزمههای حسینی در صحرای عرفات، مُحرم درگاه خدا شوم .

"                                                        التماس دعا (بهمن)

 

 

 


 

نوشته شده توسط یه جامونده در بیست و هشتم آذر 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


شناختنامه خدا

 

* اگر پیام خدا رو خوب دریافت نکردید، به «فرستنده ها» دست نزنید، «گیرنده ها» را تنظیم کنید.

* این همه خود را تحقیر نکنید، خداوند پس از ساختن شما به خود تبریک گفت.

* روزی که خدا همه چیز را قسمت کرد، خود را به خوبان بخشید.

*اگر از خدا بپرسید کیستی؟ در جواب «ما» را معرفی خواهد کرد! ما بهترین معرف خداییم، آیا اگر از ما بپرسند کیستی؟ خدا را مخفی خواهیم کرد؟

 

* خداوند سند آسمان را به نام کسانی که در زمین خانه ندارند امضا کرده است.

 

خود را ارزان نفروشیم، در فروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند: قیمت = خدا!

 

.بیاییم با خدا یه مقدار رفیق باشیم

این متن فقط یه درد دل ساده است و ارزش دیگری ندارد ...


 

نوشته شده توسط یه جامونده در بیستم آذر 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


حرکت جوهری

حرکت جوهری
....

سی روز ماه مبارک آمد و رفت...و سحر های شیرینش

تب چهل درجه و نيم آمد و رفت ... و شبهای قرين کابوسش
مهر و محبت‌های مادر ... و دلواپسي هايش
موسي و وعده سي روزه اش .... ميقات چهل روزه اش
عرفه و صحرايش ... چادرهای سپيدش ... ناله‌های پراميدش
تحصن آمد و رفت ..... و خاطره بست های مشروطه اش
عيد اضحا شد ... شب شد ... روز عيد به سر رسيد

اينهمه بر من گذشته .... همه بر من آمده اند ولي چيزی نرفته است ... هر يک به قوت خود و استعداد من نشان و اثری برجا گذاشته‌اند .. من بر سر عادت مألوف يا شانه خالي کردن از توضيح و يا ترس از سربردن حوصله مخاطب در جواب آنکه مي‌پرسند چه خبر ميگويم هيچ.... ولی هر روز و ساعت و دقيقه‌ی من پر است از تغييرات ... شاد شدن‌ها ... اندوهگين شدن‌ها .... بالا رفتن‌ها ... پايين شدن‌ها .... من آن سيبم که از جای خود نجنبم ولي بر روی همان شاخه درخت با تغيير رنگ و بو و مزه‌ام حرکت کنم ... حرکت در نهاد من نمي‌ميرد ... هميشه جاريست ... چه بنشينم ... چه برخيزم ..

و اين حرکات به يادم مي‌آورد که:


-
تب چهل و نيم درجه را دوست دارم
-
لج بازی را دوست ندارم
-
فلسفه را دوست دارم
-
۱۹ ساعت خواب در شبانه‌روز را دوست دارم
-
پني‌سيلين را دوست دارم
-
نوشتن را دوست دارم
-
ابولفضلو بهمنو اکبریو محسن ملاحو دوست دارم
-
ياد گرفتن را دوست دارم
-
چای را دوست دارم
-
قرقره آب نمك را دوست ندارم
-
سفر بروم را دوست دارم
-
سفر تنها بروی را دوست ندارم
-
فارسي را دوست دارم
-
احمد شاملو را دوست ندارم
-
مولانا را دوست دارم
-
کاغذ و قلم را دوست دارم
-
جرأت گفتن دوستت دارم را دوست دارم
-
آبی و سبز و مشکي را دوست دارم
-
سکوت را دوست دارم
-
خوف را دوست دارم
-
جبن را را دوست ندارم
-
فراموشي را دوست ندارم
-
ملاقات، ديدار، صله رحم، date، عيد ديدني و احوال پرسي را دوست دارم
-
خواندن برای شب امتحان را دوست دارم
-
شيراز را دوست دارم
-
پرده حنايي و ديوار آجری را دوست دارم
-
دستور زبان فارسی و آلماني را دوست ندارم
-
غزل شور عشق عراقي را دوست دارم ...
اين بيتـش را خيلي دوست دارم: بهر آشوب دل سودائيان / خال فتنه بر رخ زيبا نهاد
و اين يکي را: حسن را بر ديده‌ی خود جلوه داد / منّـتي بر عاشق شيدا نهاد

...........

پی نوشت:

پوشيدن لباس رسمي هر روز و هر روز سختم بود ... اما عادت کردم

روکش دندان برايم عاريه بود و ناخوانده ... عادتم شد آخر

داشتم فکر مي‌کرم سردی مدفن ... تنگي کفن ... عادتم مي‌شود آخر؟

                                                                                                                    "روز"


 

نوشته شده توسط یه جامونده در سوم آذر 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت