24 تیر ماه ، شصت و نهمین سالروز تولد حضرت آیت الله خامنه ای بر شیفتگان معرفت و ولایت خجسته باد.

"یک نفر را مثل آقاى خامنه ای پیدا کنید که متعهد به اسلام باشد و خدمتگزار و بناى قلبى اش بر این باشد که به این ملت خدمت کند پیدا نمى کنـید، ایشان را من سال هاى طولانى مى شناسم.". چه زیبا گفت امام انقلاب درباره رهبری که امروز نه تنها رهبر یک انقلاب بلکه رهبر دنیایی است، دنیای اسلام. رهبری که امروز شصت و نهمین بهار زندگی خود را آغاز می کند. و چه بهاری ؛ بهاری که نه تنها ولادت یک بزرگ مرد بلکه ولادت ولایت امر مسلمین است.
نوشته شده توسط یه جامونده در بیست و پنجم تیر 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
آیا شما می تونید پل بسازید ؟

سالها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود ، زندگی می کردند . یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک ، با هم جر و بحث کردند و ...پس از چند هفته سکوت ، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند .
یک روز صبح در خانه ی برادر بزرگ تر به صدا در آمد . وقتی درب را باز کرد ، مرد نجاری را دید . نجار گفت :«من چند روزی است که دنبال کار می گردم فکر کردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید ، آیا امکان دارد که کمکتان کنم ؟؟؟؟
برادر بزرگتر جواب داد «اتفاقاً یک مقدار کار دارم . به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن ، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است . او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد و وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد . او حتماً این کار را به خاطر کینه ای که از من به دل دارد انجام داده» . سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت ((در انبار مقداری الوار دارم . از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر اورا نبینم ))
نجار پذیرفت و شروع به کار کرد و الوار را اندازه گیری کرد .
برادر بزرگتر به نجار گفت : من برای خرید به شهر می روم ، اگر وسیله ای نیاز داری بگو تا برایت بخرم .
نجار در حالیکه به شدت مشغول کار بود ، جواب داد : نه چیزی لازم ندارم .
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه بازگشت ، چشمانش از تعجب گرد شد . حصاری در کار نبود و به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود .
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت : «مگر به تو نگفتم برایم حصار بسازی ؟
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادر بزرگتر دستور ساخت آن را داده . از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست .
وقتی برادر بزرگتر برگشت ، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است . نزد او رفت و بعد از تشکر از او خواست تا چند روزی میهمان آنان باشد .

نجار گفت : دوست دارم بمانم ، ولی پلهای زیای هست که باید آنها را بسازم .
آیا ما تا به حال پل ساخته ایم ؟ چقدر سعی کردیم پل بسازیم ؟ یا نه فقط نهر کندیم ؟ یا پلها رو خدای ناکرده خراب کردیم ؟ ««خدا بهتر می داند»»
نوشته شده توسط یه جامونده در نوزدهم تیر 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
فاطمه اي طليعه عشق ! اي بهانه هستي ! اي عصاره وجود رسول(ص) 
پيش از تو خداي عالم، بهانه اي براي آفريدن نداشت. عشق بي معنا مانده بود.
فخر، فروتني، بزرگي، آبرو، زيبايي و كمال همه واژه هايي تهي، بي فروغ و بي نشان بودند.
تو اما با طلوع خود برگستره زمان، عشق را معنا كردي؛ فخر را مايه مباهات شدي؛ فروتني در مكتب تو درس افتادگي آموخت؛ بزرگي، اوج از بلنداي تو يافت. آبرو حتي از تو آبرو گرفت؛ زيبايي را تو زينت بخشيدي؛
و ... بالاخره كمال نيز بواسطه تو تكامل پذيرفت.
گاه شكفتن تو، لبخند رضايت بر لبان خدا جاري بود، فرشتگان هل هله كنان شعر سرور مي سرودند، عالم غرق در اشتياق بود، محمد(ص) اما در پوست خود نمي گنجيد.
مانده ام از تو چه بگويم؟ چگونه بگويم؟ كه قلم درمانده از ستايش توست؛ تويي كه:
تجلّي خدايي و خداي تجلّي؛
كه تمام حسني و حسن تمام؛
كه امّ محمدي (ص) و محمد امّي (ص)؛
كه عشق حضرت اميري(ع) و امير حضرت عشق؛
كه دخت يكتاي رسولي و يكتا دخت رسول؛
كه كوثر حقيقتي و حقيقت كوثر؛
كه چشم روشن رسولي و روشناي چشم رسول (ص)؛
كه محبوبترين همسري و همسر محبوبترين؛
كه فخر كمالي و كمال فخر؛
كه تجسّم عصمتي و عصمت مجسّم؛
كه حقيقت ژرفي و ژرفاي حقيقت؛
كه طهارت محضي و محض طهارت؛
كه ...
تو اما با طلوع خود برگستره زمان، عشق را معنا كردي؛ فخر را مايه مباهات شدي؛ فروتني در مكتب تو درس افتادگي آموخت؛ بزرگي، اوج از بلنداي تو يافت. آبرو حتي از تو آبرو گرفت.
نوشته شده توسط یه جامونده در سیزدهم تیر 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت

مسئولین مشغول کارند !!!!!!!!!!!!!!
با شما هستم !!
آره ! شماهایی که هر کدوم مسئولیت دارید . مواظب باشید !!
همه اونایی که کار میکنن و همه اونایی که کارشکنی می کنن !
یه روزی میاد که بابت لحظه ها هم باید جواب پس بدید /
میگه: ما که جواب داریم . میگیم از طرف خوشمون نیومد . طرف با منافع ما هماهنگ نبود ! حرف از عدالت می زنی ! کیلو چنده ! کجا می فروشن! بهتره چیزی نگی وگرنه !!!!!
شاید چند صباحی بتونی تو لباس اسلام و دین و ... خدمت(خیانت، کارشکنی، و ...) بکنی اما ! اما یه روزی که مقداریشو تو این دنیاست از حلقومت بیرون می کشن . آخه تو که برا خودت جواب نداری ، برای خدا چه طوری می خواهی جواب داشته باشی !!!!!!!
روزی بهلول وارد قصر هارون شد و چون مسند خلافت را خالی و بلامانع دید جلو رفته و بدون ترس و واهمه بر تخت خلیفه نشست. غلامان دربار چون آن حال بدیدند، به ضرب چوب و تازیانه بهلول را از تخت پایین کشیدند. هنگامی که خلیفه وارد شد بهلول را دید که گریه می کند. از نگهبانان سبب گریه ی او را پرسید گفتند: چون در مکان مخصوص شما نشسته بود او را از آنجا دور کردیم. هارون ایشان را ملامت کرد و بهلول را دلداری داده نوازش نمود. بهلول گفت: من برای خود گریه نمی کنم بلکه به حال تو می گریم، زیرا که من چند لحظه در مسند تو نشستم اینقدر صدمه دیدم و اذیت و آزار کشیدم، در این اندیشه ام که تو که یک عمر بر این مسند نشسته ای چه مقدار آزار خواهی کشیدو صدمه خواهی دید، و تو به عاقبت کار خود نمی اندیشی و در فکر کارهای خود نیستی.
نوشته شده توسط یه جامونده در چهارم تیر 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من یه جا مونده ام از قافله عشق ...
مرغ شباهنگ حقیقت . از نوای ناله ی"""حق حق "" نمی افتد .
مهربان من همیشه با من باش و درکی به من عطا کن که بودنت را فراموش نکنم...
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY