سعدی گلستانش را در کمتر از ۴ هفته(به روايتي ۳ هفته) تکميل کرده است ... من در اين ۴ سال گذشته چه کردهام؟


پيام حضرت امام خميني
بمناسبت شهادت دكتر مصطفي چمران
بِسْمِ الله الرََّّحْمنِ الرََّّحيمِ
انالله وانّااليه راجعون
شهادت انسانساز سردار پرافتخار اسلام، و مجاهد بيدار و متعهد راه تعالي و پيوستن به «ملاء اعلي»، دكتر مصطفي چمران را به پيشگاه وليعصر ارواحنا فداه تسليت و تبريك عرض ميكنم. تسليت از آنرو، كه ملت شهيدپرور ما سربازي را از دست داد، كه در جبهههاي نبرد با باطل، چه در لبنان و چه در ايران، حماسه ميآفريد و سرلوحه مرام او اسلام عزيز و پبروزي حق بر باطل بود. او جنگجويي پرهيزگار و معلمي متعهد بود، كه كشور اسلامي ما به او و امثال او احتياج مبرم داشت و تبريك از آنرو كه اسلام بزرگ چنين فرزنداني تقديم ملتها و توده هاي مستضعف ميكند و سرداراني همچون او در دامن تربيت خود پرورش ميدهد. مگر چنين نيست كه زندگي عقيده و جهاد در راه آن است؟
چمران عزيز با عقيده پاك خالص غيروابسته به دستجات و گروههاي سياسي، و عقيده به هدف بزرگ الهي، جهاد را در راه آن از آغاز زندگي شروع و به آن ختم كرد. او در حيات، با نور معرفت و پيوستگي به خدا قدم نهاد و در راه آن به جهاد برخاست و جان خود را نثار كرد. او با سرافرازي زيست، و با سرافرازي شهيد شد و به حق رسيد.
هنر آن است كه بيهياهوهاي سياسي، و «خودنمايي»هاي شيطاني، براي خدا به جهاد برخيزد و خود را فداي هدف كند نه هوي، و اين هنر مردان خداست. او در پيشگاه خداي بزرگ با آبرو رفت. روانش شاد و يادش بخير.
و اما ما ميتوانيم چنين هنري داشته باشيم، با خداست كه دستمان را بگيرد و از ظلمات جهالت و نفسانيت برهاند.
من اين ضايعه را به ملت شريف ايران و لبنان، بلكه به ملتهاي مسلمان و قواي مسلح و رزمندگان در راه حق، و به خاندان و برادر محترم اين مجاهد عزيز، تسليت عرض ميكنم. و از خداوند تعالي رحمت براي او، و صبر و اجر براي بازماندگان محترمش خواهانم.
اول تيرماه شصت
روح الله الموسوي الخميني
نوشته شده توسط یه جامونده در سی و یکم خرداد 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت

لحظههایی هست که احساس غریب است....
غریب
نفسگیر....
و امروز.... یکی از... آنهاست.
پی نوشت: ( اذا مات العالم ثلم في الاسلام ثلمه لايسدها شيء)
نوشته شده توسط یه جامونده در بیست و هفتم خرداد 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
حکایت عکس ها٬ عشق واقعیه! عشقی که پس از مرگ هم پا برجاست! حکایت یه
چند نفر رو میشناسین که واقعا به هم عشق می ورزن؟
در غروب یه روز شنبه غمگین٬ پرنده ای که برای پیدا کردن غذا٬ راهی طولانی رو سپری کرده٬
در مسیر بازگشت هنگام عبور از اتوبان با ماشینی در حال حرکت برخورد می کنه و می میره!

پرنده دیگری (احتمالا جفتش بوده) با دیدن این صحنه ، شروع می کنه به هل دادن اون به جلو تا از وسط اتوبان خارج بشه و از اونجا دور بشن .
مدتی نمی گذره که اتومبیل دیگری به سمت پرنده مرده میآد و اونو به وسیله باد به چند قدم اون طرفتر پرتاب می کنه ، بطوریکه پرنده مرده به پشت می افته . پرنده دومی دوباره سعی خودشو از می کنه و می خواهد اونو بر گردونه تا بتونه دوباره پرواز کنه و از اونجا نجات پیدا کنه .
پرنده دومی وقتی اونو بر می گردونه فریاد می زنه که: چرا بلند نمیشی؟!

اما پرنده مرده دیگه صدای اونو نمی شنوه – پرنده دومی بازهم سعی می کنه که پرنده مرده رو از
اونجا بلند کنه !

ماشینها یکی پس از دیگری از کنار اونا عبور می کردند و هر کدوم از اونا ، پرنده مرده رو به سمتی پرتاب می کردن . پرنده دومی هم به سرعت اونو به حالت اولش برمیگردوند تا بتونه از اونجا فرار کنه .
پرنده دیگری نزدیک پرنده دومی می شه و میگه اون مرده و باید ازش دل بکنی !!!اما پرنده دومی به یاد روزهایی که با هم داشتن ، باز هم تلاششو می کنه تا یه بار دیگه بتونه پرواز زیبای اونو دوباره ببینه .
عکاس این عکسها می گه ، دیگه نتونسته از اونا عکس بگیره اما دیده که پرنده عاشق همه انرژی خودشو مصرف می کنه! اما ...
آیا آدما هم می تونن همچین کاری انجام بدن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با آرزوی داغ ترین عشق ها برای همه ی شما عاشقان
نوشته شده توسط یه جامونده در هفدهم خرداد 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
یکی از شعر های ناب حضرت روح الله
عـــاشق دوست ز رنـــــگش پيداست بيدلــــــــــى از دل تنگـــش پيداست
نتــــــــــوان نــــــرم نمودش به سخن ايــــن سخن، از دل سنگش پيداست
از در صلح بــــــــــرون نـــــايد دوست ديگـــــــر امـــــروز، ز جنگش پيداست
مَى زده است، از رُخ سرخش پرسيد مستـــى از چشم قشنگش پيداست
يار، امشب پى عاشق كشى است مـــــن نگويـــــــم؛ ز خَدَنگش پيداست
رازِ عشـــــق تــــــــو نگــويد "هندى" چـــه كنـــــم من كه ز رنگش پيداست
نوشته شده توسط یه جامونده در چهاردهم خرداد 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
ديگه گفتن نداره ... هرکسي ممکنه ناخوش باشه و از روزگار دلگير ... فرقي هم نميکنه که دکتره يا کمسواد ... پولش از پارو بالا ميره يا به نون شبش گرفتار ... اين هم ديگه همه قرقره کردن که پول خوشبختي نمياره ... ولي نميگن که بابا جان پول که ميتونه بدبختييا رو دور کنه .. اما خُب پول و عقل معاش کافيه؟ خيليها رو من ميشناسم که شيش تا مدرک دارن ... رفتن دنيا رو هم چرخيدن ... کلي جاها رو ديدن ... تجربه کردن ... اما حالا که موقع ثمردهيشونه، پاک بريدن ... چرا؟ اينا تا ديروز که کمتر ميفهميدن، کمتر هم قاط ميزدن ... دلشون اندازه مغزشون گنده نشد ... ميدوني ... واسه اينکه بری جلو درسته پول ميخوای، ... سرتهم بايس تو حساب باشه ... عقلتم به کارت برسه ... ولي اصل کارش ميدوني چيه؟ اين که حس و حال جلو رفتن هم داشته باشي ... چيزی که هيچ جا يادت نميدن ... ميسپرنت به امون خدا ... خودت اونقده دور خودت مثه مار ميپيچي تا يه فرجي بشه ... يا از زور و اجبار اهل وعيال و گردوندن زندگي مييوفتي تو گرداب روزمرگي که خودت هم حاليت نميشه کجا ميری و چي ميکني ...يا قوه مالدوستي ميشه محرکت (اون هم يه جور نيگاه به دنياس) ... يا اگه حق انتخاب داشته باشي چشات فقط گرد ميشه ... ميگي که چي .. آخرش که چي ... اوني که شور و حالو تو آدم زنده ميکنه اينه که جواب سئوالای اساسيت داده بشه .... اينکه واسه هر تناقضي که به ذهنت ميرسه يه توضيح تو آستين داشته باشه ... لازمم نيست اين جواب و اون توضيح درست باشه و همه بپسندن ... فقط دل تو رو راضي کنه کافيه ... يعني با سطح استدلال و فهم حال حاضرت ميزون و صحيح باشه ... اگر بفهمي خب آخرش اين .. دلت گرم ميشه .... سرت هم ميزاری واسه چيزی که دلتو گرم کرده .... که از گيجي نجاتت داده ..
پی نوشت:
سعدی گلستانش را در کمتر از ۴ هفته(به روايتي ۳ هفته) تکميل کرده است ... من در اين ۴ سال گذشته چه کردهام؟
نوشته شده توسط یه جامونده در ششم خرداد 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
امروز یعنی اول خرداد ماه روز تولدمه ..
دلم واسه اون روزایی که گذشتن و منم فقط گذروندمشون تنگ شده .
به پشت سرم نگاه میکنم ، راه زیادیو اومدم یکمی خسته ام.دلم پر می زنه واسه لحظه ها و خاطراتی که تو زندگیم خیلی زود گذشتن.به آینده فکر می کنم و گذشته و روزایی که میانو میرن و من همین ...
دوست دارم آینده یه کم بیشتر خودمو به پروردگارم نزدیک کنم...
همین.
آن که تو را میجوید
در جست و جوی خویش است
هر آن که از تو سخن میگوید
از خالیهای درون خود سخن میگوید.
با خود گفتگو کن
همچون چشمهای،
رود
ادامه ی راه توست.

نوشته شده توسط یه جامونده در یکم خرداد 1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من یه جا مونده ام از قافله عشق ...
مرغ شباهنگ حقیقت . از نوای ناله ی"""حق حق "" نمی افتد .
مهربان من همیشه با من باش و درکی به من عطا کن که بودنت را فراموش نکنم...
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY