نهم تیر 1393

قدم هایم را آهسته برمیدارم...
تا نفهمند مردمان شهر که به سوی تو می آیم...
میترسم باز حسودی کنند...
خدایا...
دارم کم کم میرسم،کمی صبر کن...
پ.ن:ماه رمضان،ماه رسیدن به معشوقه...غنیمت بدون و استفاده کن...

 چیست دلچسبترین نعمت این شهرالله؟
یک سحر، وقت اذان، صحن اباعبدالله...

 

 



برچسب ها : ماه خدا, خدایا
دوم اردیبهشت 1393
یک شب مه گرفته

و حرف هایی تلخ

که از اعماق تنهایی ام بیرون می آید

---

چه زود فراموش می شوم

انگار سالهاست که من مرده ام



برچسب ها : خطر, حرف های تلخ, تنهایی
بیست و سوم فروردین 1393
موشي از شكاف ديوار كشاورز و همسرش را ديد كه بسته‌اي را باز مي‌كردند. فهميد كه محتوي جعبه چيزي نيست مگر تله موش، ترس وجودش را فرا گرفت. به سمت حياط مزرعه كه مي‌رفت، جار زد: تله موش تو خانه است. تا به همه اخطار بدهد.
مرغك قدقد كرد و پنجه‌اي به زمين كشيد. سرش را بلند كرد و گفت: بيچاره، اين تويي كه بايد نگران باشي، اين قضيه هيچ ربطي به من ندارد، من كه توي تله نمي‌افتم. موش رو به خوك كرد و گفت: تله موش تو خانه است. خوك از سر همدردي گفت: واقعاً متأسفم . اما كاري به جز دعا از دست من بر نمي‌آيد. مطمئن باشيد كه در دعاهام شما را فراموش نخواهم كرد.
موش سراغ گاو رفت و او در پاسخ گفت: به نظرت خطري من را تهديد مي‌كند؟
موش سرافكنده و غمگين به خانه برگشت تا يكه و تنها با تله موش كشاورز روبرو شود. همان شب صدايي در خانه به گوش رسيد، مثل صداي تله موشي كه طعمه‌اي در آن افتاده باشد. همسر كشاورز با عجله بيرون دويد تا ببيند چه چيزي به تله افتاده است؟ اتاق تاريك بود و او نديد چه چيزي به تله افتاده، از قضا ماري سمي بود كه دمش لاي تله گير كرده بود. مار همسر كشاورز را گزيد. كشاورز بي‌درنگ او را به بيمارستان رساند. وقتي به خانه برگشت تب داشت. خوب همه مي‌دانند كه دواي تب سوپ جوجه تازه است.
از اين رو كشاورز چاقويش را برداشت و به حياط رفت تا اصلي ترين ماده‌ي سوپ را تهيه كند. بيماري همسرش بهبود نيافت. به همين علت دوستان و همسايه‌ها مدام به عيادت او مي‌آمدند. كشاورز براي تهيه غذاي آنها خوك را هم كشت.
همسر كشاورز مرد. افراد بسياري براي مراسم خاكسپاري او آمدند. كشاورز براي تدارك غذاي آنها گاو را هم سر بريد.
پس به ياد داشته باش كه وقتي چيزي ضعيف‌ترين ما را تهديد مي‌كند، همه‌ي ما در خطريم.



برچسب ها : خطر
بیست و یکم بهمن 1392

حاجی

قهر کرده اید انگار ؟ درست نمیگویم؟

حاجی دیگر نمیخندی ...! چه شده آن لبخندهای دائمت؟

حاجی آنطور درخودت رفته ای دلم غصه اش میشود ...سرت را بالا بگیر...

 به چه می اندیشی؟

از چه دلگیری؟ ...

راستی حاجی ! قبلا ها یه عده ای میگفتند شماها رفتید بجنگید که چه بشود؟ خودتان خواستید ،خودتان هم شهید شدید

آن وقتها جبهه میگرفتم و جوابشان را میدادم.

حالا خودمانیم حاجی، بینی و بین الله رفتی که چه بشود؟

رفتی که آزادی داشته باشیم؟

رفتی که عده ای مانتوهایشان روز به روز تنگ تر و روسری هایشان روز به روز کوچکتر شود؟

رفتی که ماه محرمی هم پارتی بگیرند و جشن های آنچنانی؟

رفتی که عده ای دختر و پسر به هم که میرسند دست بدهند و اگر ندهند به هم بگویند عقب مانده ؟ 

حاجی جان ؛ جای پلاکت را این روزها زنجیرهای قطور گرفته !

جای شلوار خاکی ات را شلوارهای پاره پوره و چاک چاک گرفته (که به زور پایشان نگهش میدارند)!

جای پیراهن ساده ی "مردانه ات" را تی شرت های مارک دار  گرفته(بعضا آب رفته اند) !

 پسرانمان زیر ابرو بر میدارند ! دخترمان ابرو تیغ میزنند !

اوضاعی شده دیدنی ... پارکها ، سینماها ، پاساژها شده اند سالن مد ! و البته دوست یابی!

 حاجی تو رفتی که خودت را پیدا کنی و خدایت را

اینها مانده اند و دارند خودشان را گم میکنند !

حاجی ؛ گلوله دست شما را زخم انداخت و بعدها برد ، اینجا خودشان بر سر و صورت و دست و بازویشان زخم و نقش می اندازند که زیبا شوند ... !!!

خلاصه حاجی

جای ارزشها عوض شده ...دعایمان کن.

به خودم میگویم: به دلم :

بسوز ...آتش بگیر...

آتش بگیر تا که بفهمی چه میکشم

رنگ ها عوض شده ... حاجی دریاب ...



برچسب ها : حاجی, زمونه

خداجونم ممنون...

خدایا به خاطر این که هرگز تنهایم نمی گذاری از تو سپاسگذارم !

خدایا به خاطر این که هر گاه در جاده زندگی قدم هایم اندکی از راه راست سست می شود ، تو با تلنگری به راهم می آوری ، از تو سپاسگذارم !

خدایا ! ممنونم که هر زمان تو را از یاد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلایی کوچک مرا متوجه خود ساخته ای تا به یاد آورم که در برابر اراده بی نهایت ، هیچ چیز تاب ایستادگی ندارد !

خدایا ! از این که می بینم بزرگی چون تو ، همواره مرا زیر نظر دارد و هرگز فراموشم نمی کند ، سخت به خود می بالم .

خدایا ! با این که گناه کرده ام ، ناسپاسی نموده ام ، حتی گاهی از رحمت بی کرانت نا امید شده ام و بنده خوبی برایت نبوده ام ، اما تو مهربان هر زمان که درمانده از همه چیز و همه کس شده ام ، باز هم با آغوش باز پذیرایم بوده ای و در نهایت بزرگواری ، حمایتم کرده ای !

راستی ای پروردگار زیبا و مهربان در برابر این همه لطف و بخشندگی تو ، چه می توانم بگویم ؟

این همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم ؟

خدایا ! شماره دفعاتی که در نهایت ناباوری و بهت همگان از راه های عجیب و خارق العاده ات در سخت ترین و غیر ممکن ترین شرایط یاورم بوده ای ، از حساب بیرون است .تو خود نیک می دانی که بنده ات جز چیز هایی که تو به او بخشیده ای در چنته ندارد

پس تمنا دارم در یافتن راه درست زندگی و به دست آوردن شادمانی ، عشق ، آرامش و سعادت حقیقی یاری ام کنی ، چرا که بدون تو هیچ ندارم و با تو از همگان بی نیازم .

خدای من ، می دانم که با این همه ، تو باز هم مرا دوست داری و همیشه و در هر لحظه مواظبم هستی ، زیرا این حدیث قدسی ات همواره در ذهنم طنین می افکند :

اگر آنان که از من روی برتافتند ، می دانستند که چقدر مشتاق دیدارشان هستم ، هر آینه از شوق جان می سپردند

 


بعدش :

*خداجونم دوست دارم ...

*این پست به سفارش یکی از آشنایان نزدیکم عزیز گذاشته شده

*برام دعا کنید که محتاج دعایم شدید



برچسب ها : خداجونم, خدا در کنارم است و
بیست و ششم آبان 1392
چشمه ای در قلب ما انسانهاست، که وقتی مضطر میشویم غربت می گیرد...

انسان یک وقت نگاه می کند کسی اطراف او نیست تا او را دوست بدارد این نزد خدا خیلی عزیز است، قیمت دارد
البته انسان غیر از خدا کسی را ندارد ولی چه شد که این قیمتی شد؟ این مربوط به رویت و مشاهده انسان است یعنی غربت خود را می بیند"
غربت چیز خیلی خوبی است غربت به قربت نزدیک است یعنی غریب نزد خداست!
طوبا للغرباء ...

با غربت خود بساز اگر در کثرت و جمعیت هم هستی غربت خودت را پیدا کن...

بگو با غصه ی کربلا، دیگر نمی ارزد که برای دنیا غصه بخوریم و محزون شویم.

*
مرحوم حاج اسماعیل دولابی*


یه کمی قبل و بعد "

دوستان برای دلم دعا کنید " خیلی دعا کنید"

"لااله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین"




برچسب ها : حاج اسماعیل دولابی, درد و دل, دنیا غصه, غم, ذکر یونسیه
پانزدهم شهریور 1392

یه بار دیگه ...

اگر یک بار دیگر به دنیا می‌آمدم...

آنوقت...

خیلی پیش آمده که این جمله را شنیده یا گفته باشیم...
چه چیزی در بار دوم یا چندم؛ زندگی‌ را برایمان آسان‌تر می‌کند؟ احتمالا همان چیزهایی که در زندگی اولمان حواسمان به آنها نبوده و یا به دست نیاوردیم‌شان... مثل تحصیلات عالیه برای صاحبان مکنت و تحصیلات مالیه برای صاحبان حکمت...

اما مگر در همین زندگی اولمان نمی‌دانیم که چه باید و چه نباید؟ ... مگر نه اینکه هنوز فرصت برای بسیاری تغییرات هست؟

همه می‌دانیم ورزش نشاط می‌آورد و کهولت را به تأخیر می‌اندازد... ولی در آن تنبلیم و یا مثل موج چند وقتی به آن مشغولیم و بعد برای مدتی طولانی‌ رهایش می‌کنیم... همه می‌دانیم جدایی سخت است و کاهنده جان ... ولی به امید زندگی بهتر(؟) به آن هر روزه تن می‌دهیم.... می‌دانیم چربی نباید خورد.. حرص نباید زد... دروغ نباید گفت... سیگار نباید کشید.... پشتکار باید داشت... شجاع باید بود... شکیب باید بود...
زندگی دوم و چندمی که چیزی به دانسته‌های من برای زندگی نمی‌افزاید... و رنج بودن را دوباره و از نو تکرار می‌کند به چه کارم می‌آید؟

شاید خیلی هم نیاز به فرصت‌های جدید نباشد... اما نیاز به همت چرا..



یه ذره بعد تر ...

شبها آسـمان با من همـرآه اَست!
دَستم را میگیرد و میگوید بیآ با هم برویم....
گفتم:اِی آسمان مشکی شَب
من اِنسانم و تو آسمان...
شباهتمان در چیست؟



برچسب ها : یه بار دیگه دنیا بیام
  • RSS
  • Delicious
  • Digg
  • Facebook
  • Twitter
  • Linkedin
  • Youtube