"سیاه و سفید"
 
...دست نوشته های گاه و بیگاه من
غدیر حساس ترین فراز تاریخ است . غدیر یک اتفاق نیست غدیر مهم ترین و اساسی ترین پیام اسلام است . غدیر دست ما را در دست پیامبر می گذارد و پیامبر دست ما را در دست صاحب غدیر (علی علیه السلام) تا با دست گیری او راه هدایت و رستگاری از ضلالت و گمراهی جدا شود .
غدیر پیامی الهی و کتابی همیشه گشوده است تا ما پیوسته در آن نظر کنیم و راه وروش زندگی را از آن بیاموزیم و به نشانه ی ایمان و وفاداری مسئولیت ابلاغ آن را به دیگران در این عصر و در زمان های آینده بر عهده گیریم .
بر ماست که غدیر را دوباره بیابیم و بیشتر از گذشته با آن آشنا شویم و پیام غدیر را با زدودن گرد و غبار خستگی سال های سخت و طاقت فرسا از ذهن و زبان کج روی ها و دسیسه ها و نیرنگ ها نجات بخشیم تا همگان بدانند و دوباره بدانیم که غدیر حساس تر ین فراز تاریخ است و علی بن ابی طالب و فرزندانشان  تا امام مهدی (عجل الله تعال فرجه الشریف)  تنها چراغ هدایت و خورشید فروزان سعادت امروز و هر روز انسان و انسانیت اند
آری غدیر با تمام غرض ورزی ها و تحریف ها و دشمنی ها ، به دلیل روشنی و وضوح و دلالت و تواتر اسنادش سند همیشه زنده تاریخ و حماسه ی جاودانه است که بعد از چهارده قرن به دست ما رسیده که حتی مدعیان مکتب خلافت را نیز به نقل و روایت وا داشته است .
بی شک اهمیت ابلاغ پیام غدیر بر هیچ کس پوشیده نیست اما بالاترین عظمت و اهمیت غدیر مدیون شخصیت والای امیر اهل ایمان امیر المومنین علی علیه السلام است.
 زمان غدیر، مکان غدیر ، اصحاب غدیر ، کلام غدیر، بیعت غدیر، الاهی بودن غدیر و علی علیه السلام این رخداد بزرگ را در جایگاهی مهم و حساس از تاریخ قرار داده است و سبب ماندگاری و جاودانگی آن شده است .
 آری غدیر امروز زنده است زیرا  امام غدیر زنده است و امامت مهم ترین واساسی ترین پیام غدیر در سیمای پر مهر آخرین وارث غدیر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف متجلی است و بر ماست که این پیام را سینه به سینه در ذهن و جانمان زنده نگاه داریم و عصر به عصر و نسل به نسل آن را به آیندگان انتقال دهیم .


برچسب‌ها: غدیر, امیر المومنین, ولایت, مولا
نوشته شده در تاريخ هفدهم مهر 1393 توسط جامونده
مرز باریکی است بین حال خوش و ناخوش;

فاصله کوتاهی به بلندای یک جمله دوستانه، یک نگاه برادرانه یا یک نجوای شبانه. حال خوش اصلی ارزانی از ما بهتران;

دلخوش شدن به دیدار یک دوست خوب هم خودش غنیمتی است;

غنیمتی که امروز قسمت من شد تا برای چند ساعت هم که شده مزه خوشی یادم بیافتد هرچند درد ما جز به مداوای تو درمان نشود...

پ.ن :

بیا و به ما جرات طوفان بده



برچسب‌ها: دلخوش, حرف دل
نوشته شده در تاريخ دوازدهم شهریور 1393 توسط جامونده
نه تو می مانی و نه اندوه

ونه هیچیک از مردم این آبادی..

به حباب نگران لب یک رودقسم,

 وبه کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت         

 غصه هم میگذرد

 آنچنانی که فقط خاطره ای می ماند.



برچسب‌ها: ماندن, دل نوشته
نوشته شده در تاريخ هشتم شهریور 1393 توسط جامونده

قدم هایم را آهسته برمیدارم...
تا نفهمند مردمان شهر که به سوی تو می آیم...
میترسم باز حسودی کنند...
خدایا...
دارم کم کم میرسم،کمی صبر کن...
پ.ن:ماه رمضان،ماه رسیدن به معشوقه...غنیمت بدون و استفاده کن...

 چیست دلچسبترین نعمت این شهرالله؟
یک سحر، وقت اذان، صحن اباعبدالله...

 

 



برچسب‌ها: ماه خدا, خدایا
نوشته شده در تاريخ نهم تیر 1393 توسط جامونده
یک شب مه گرفته

و حرف هایی تلخ

که از اعماق تنهایی ام بیرون می آید

---

چه زود فراموش می شوم

انگار سالهاست که من مرده ام



برچسب‌ها: خطر, حرف های تلخ, تنهایی
نوشته شده در تاريخ دوم اردیبهشت 1393 توسط جامونده
موشي از شكاف ديوار كشاورز و همسرش را ديد كه بسته‌اي را باز مي‌كردند. فهميد كه محتوي جعبه چيزي نيست مگر تله موش، ترس وجودش را فرا گرفت. به سمت حياط مزرعه كه مي‌رفت، جار زد: تله موش تو خانه است. تا به همه اخطار بدهد.
مرغك قدقد كرد و پنجه‌اي به زمين كشيد. سرش را بلند كرد و گفت: بيچاره، اين تويي كه بايد نگران باشي، اين قضيه هيچ ربطي به من ندارد، من كه توي تله نمي‌افتم. موش رو به خوك كرد و گفت: تله موش تو خانه است. خوك از سر همدردي گفت: واقعاً متأسفم . اما كاري به جز دعا از دست من بر نمي‌آيد. مطمئن باشيد كه در دعاهام شما را فراموش نخواهم كرد.
موش سراغ گاو رفت و او در پاسخ گفت: به نظرت خطري من را تهديد مي‌كند؟
موش سرافكنده و غمگين به خانه برگشت تا يكه و تنها با تله موش كشاورز روبرو شود. همان شب صدايي در خانه به گوش رسيد، مثل صداي تله موشي كه طعمه‌اي در آن افتاده باشد. همسر كشاورز با عجله بيرون دويد تا ببيند چه چيزي به تله افتاده است؟ اتاق تاريك بود و او نديد چه چيزي به تله افتاده، از قضا ماري سمي بود كه دمش لاي تله گير كرده بود. مار همسر كشاورز را گزيد. كشاورز بي‌درنگ او را به بيمارستان رساند. وقتي به خانه برگشت تب داشت. خوب همه مي‌دانند كه دواي تب سوپ جوجه تازه است.
از اين رو كشاورز چاقويش را برداشت و به حياط رفت تا اصلي ترين ماده‌ي سوپ را تهيه كند. بيماري همسرش بهبود نيافت. به همين علت دوستان و همسايه‌ها مدام به عيادت او مي‌آمدند. كشاورز براي تهيه غذاي آنها خوك را هم كشت.
همسر كشاورز مرد. افراد بسياري براي مراسم خاكسپاري او آمدند. كشاورز براي تدارك غذاي آنها گاو را هم سر بريد.
پس به ياد داشته باش كه وقتي چيزي ضعيف‌ترين ما را تهديد مي‌كند، همه‌ي ما در خطريم.



برچسب‌ها: خطر
نوشته شده در تاريخ بیست و سوم فروردین 1393 توسط جامونده
قهر کرده اید انگار ؟ درست نمیگویم؟

حاجی دیگر نمیخندی ...! چه شده آن لبخندهای دائمت؟

حاجی آنطور درخودت رفته ای دلم غصه اش میشود ...سرت را بالا بگیر...

 به چه می اندیشی؟

از چه دلگیری؟ ...

راستی حاجی ! قبلا ها یه عده ای میگفتند شماها رفتید بجنگید که چه بشود؟ خودتان خواستید ،خودتان هم شهید شدید

آن وقتها جبهه میگرفتم و جوابشان را میدادم.

حالا خودمانیم حاجی، بینی و بین الله رفتی که چه بشود؟

رفتی که آزادی داشته باشیم؟

رفتی که عده ای مانتوهایشان روز به روز تنگ تر و روسری هایشان روز به روز کوچکتر شود؟

رفتی که ماه محرمی هم پارتی بگیرند و جشن های آنچنانی؟

رفتی که عده ای دختر و پسر به هم که میرسند دست بدهند و اگر ندهند به هم بگویند عقب مانده ؟ 

حاجی جان ؛ جای پلاکت را این روزها زنجیرهای قطور گرفته !

جای شلوار خاکی ات را شلوارهای پاره پوره و چاک چاک گرفته (که به زور پایشان نگهش میدارند)!

جای پیراهن ساده ی "مردانه ات" را تی شرت های مارک دار  گرفته(بعضا آب رفته اند) !

 پسرانمان زیر ابرو بر میدارند ! دخترمان ابرو تیغ میزنند !

اوضاعی شده دیدنی ... پارکها ، سینماها ، پاساژها شده اند سالن مد ! و البته دوست یابی!

 حاجی تو رفتی که خودت را پیدا کنی و خدایت را

اینها مانده اند و دارند خودشان را گم میکنند !

حاجی ؛ گلوله دست شما را زخم انداخت و بعدها برد ، اینجا خودشان بر سر و صورت و دست و بازویشان زخم و نقش می اندازند که زیبا شوند ... !!!

خلاصه حاجی

جای ارزشها عوض شده ...دعایمان کن.

به خودم میگویم: به دلم :

بسوز ...آتش بگیر...

آتش بگیر تا که بفهمی چه میکشم

رنگ ها عوض شده ... حاجی دریاب ...



برچسب‌ها: حاجی, زمونه
نوشته شده در تاريخ بیست و یکم بهمن 1392 توسط جامونده