"سیاه و سفید"
 
...دست نوشته های گاه و بیگاه من
مرز باریکی است بین حال خوش و ناخوش;

فاصله کوتاهی به بلندای یک جمله دوستانه، یک نگاه برادرانه یا یک نجوای شبانه. حال خوش اصلی ارزانی از ما بهتران;

دلخوش شدن به دیدار یک دوست خوب هم خودش غنیمتی است;

غنیمتی که امروز قسمت من شد تا برای چند ساعت هم که شده مزه خوشی یادم بیافتد هرچند درد ما جز به مداوای تو درمان نشود...

پ.ن :

بیا و به ما جرات طوفان بده



برچسب‌ها: دلخوش, حرف دل
نوشته شده در تاريخ دوازدهم شهریور 1393 توسط جامونده
نه تو می مانی و نه اندوه

ونه هیچیک از مردم این آبادی..

به حباب نگران لب یک رودقسم,

 وبه کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت         

 غصه هم میگذرد

 آنچنانی که فقط خاطره ای می ماند.



برچسب‌ها: ماندن, دل نوشته
نوشته شده در تاريخ هشتم شهریور 1393 توسط جامونده

قدم هایم را آهسته برمیدارم...
تا نفهمند مردمان شهر که به سوی تو می آیم...
میترسم باز حسودی کنند...
خدایا...
دارم کم کم میرسم،کمی صبر کن...
پ.ن:ماه رمضان،ماه رسیدن به معشوقه...غنیمت بدون و استفاده کن...

 چیست دلچسبترین نعمت این شهرالله؟
یک سحر، وقت اذان، صحن اباعبدالله...

 

 



برچسب‌ها: ماه خدا, خدایا
نوشته شده در تاريخ نهم تیر 1393 توسط جامونده
یک شب مه گرفته

و حرف هایی تلخ

که از اعماق تنهایی ام بیرون می آید

---

چه زود فراموش می شوم

انگار سالهاست که من مرده ام



برچسب‌ها: خطر, حرف های تلخ, تنهایی
نوشته شده در تاريخ دوم اردیبهشت 1393 توسط جامونده
موشي از شكاف ديوار كشاورز و همسرش را ديد كه بسته‌اي را باز مي‌كردند. فهميد كه محتوي جعبه چيزي نيست مگر تله موش، ترس وجودش را فرا گرفت. به سمت حياط مزرعه كه مي‌رفت، جار زد: تله موش تو خانه است. تا به همه اخطار بدهد.
مرغك قدقد كرد و پنجه‌اي به زمين كشيد. سرش را بلند كرد و گفت: بيچاره، اين تويي كه بايد نگران باشي، اين قضيه هيچ ربطي به من ندارد، من كه توي تله نمي‌افتم. موش رو به خوك كرد و گفت: تله موش تو خانه است. خوك از سر همدردي گفت: واقعاً متأسفم . اما كاري به جز دعا از دست من بر نمي‌آيد. مطمئن باشيد كه در دعاهام شما را فراموش نخواهم كرد.
موش سراغ گاو رفت و او در پاسخ گفت: به نظرت خطري من را تهديد مي‌كند؟
موش سرافكنده و غمگين به خانه برگشت تا يكه و تنها با تله موش كشاورز روبرو شود. همان شب صدايي در خانه به گوش رسيد، مثل صداي تله موشي كه طعمه‌اي در آن افتاده باشد. همسر كشاورز با عجله بيرون دويد تا ببيند چه چيزي به تله افتاده است؟ اتاق تاريك بود و او نديد چه چيزي به تله افتاده، از قضا ماري سمي بود كه دمش لاي تله گير كرده بود. مار همسر كشاورز را گزيد. كشاورز بي‌درنگ او را به بيمارستان رساند. وقتي به خانه برگشت تب داشت. خوب همه مي‌دانند كه دواي تب سوپ جوجه تازه است.
از اين رو كشاورز چاقويش را برداشت و به حياط رفت تا اصلي ترين ماده‌ي سوپ را تهيه كند. بيماري همسرش بهبود نيافت. به همين علت دوستان و همسايه‌ها مدام به عيادت او مي‌آمدند. كشاورز براي تهيه غذاي آنها خوك را هم كشت.
همسر كشاورز مرد. افراد بسياري براي مراسم خاكسپاري او آمدند. كشاورز براي تدارك غذاي آنها گاو را هم سر بريد.
پس به ياد داشته باش كه وقتي چيزي ضعيف‌ترين ما را تهديد مي‌كند، همه‌ي ما در خطريم.



برچسب‌ها: خطر
نوشته شده در تاريخ بیست و سوم فروردین 1393 توسط جامونده
قهر کرده اید انگار ؟ درست نمیگویم؟

حاجی دیگر نمیخندی ...! چه شده آن لبخندهای دائمت؟

حاجی آنطور درخودت رفته ای دلم غصه اش میشود ...سرت را بالا بگیر...

 به چه می اندیشی؟

از چه دلگیری؟ ...

راستی حاجی ! قبلا ها یه عده ای میگفتند شماها رفتید بجنگید که چه بشود؟ خودتان خواستید ،خودتان هم شهید شدید

آن وقتها جبهه میگرفتم و جوابشان را میدادم.

حالا خودمانیم حاجی، بینی و بین الله رفتی که چه بشود؟

رفتی که آزادی داشته باشیم؟

رفتی که عده ای مانتوهایشان روز به روز تنگ تر و روسری هایشان روز به روز کوچکتر شود؟

رفتی که ماه محرمی هم پارتی بگیرند و جشن های آنچنانی؟

رفتی که عده ای دختر و پسر به هم که میرسند دست بدهند و اگر ندهند به هم بگویند عقب مانده ؟ 

حاجی جان ؛ جای پلاکت را این روزها زنجیرهای قطور گرفته !

جای شلوار خاکی ات را شلوارهای پاره پوره و چاک چاک گرفته (که به زور پایشان نگهش میدارند)!

جای پیراهن ساده ی "مردانه ات" را تی شرت های مارک دار  گرفته(بعضا آب رفته اند) !

 پسرانمان زیر ابرو بر میدارند ! دخترمان ابرو تیغ میزنند !

اوضاعی شده دیدنی ... پارکها ، سینماها ، پاساژها شده اند سالن مد ! و البته دوست یابی!

 حاجی تو رفتی که خودت را پیدا کنی و خدایت را

اینها مانده اند و دارند خودشان را گم میکنند !

حاجی ؛ گلوله دست شما را زخم انداخت و بعدها برد ، اینجا خودشان بر سر و صورت و دست و بازویشان زخم و نقش می اندازند که زیبا شوند ... !!!

خلاصه حاجی

جای ارزشها عوض شده ...دعایمان کن.

به خودم میگویم: به دلم :

بسوز ...آتش بگیر...

آتش بگیر تا که بفهمی چه میکشم

رنگ ها عوض شده ... حاجی دریاب ...



برچسب‌ها: حاجی, زمونه
نوشته شده در تاريخ بیست و یکم بهمن 1392 توسط جامونده
خدایا به خاطر این که هرگز تنهایم نمی گذاری از تو سپاسگذارم !

خدایا به خاطر این که هر گاه در جاده زندگی قدم هایم اندکی از راه راست سست می شود ، تو با تلنگری به راهم می آوری ، از تو سپاسگذارم !

خدایا ! ممنونم که هر زمان تو را از یاد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلایی کوچک مرا متوجه خود ساخته ای تا به یاد آورم که در برابر اراده بی نهایت ، هیچ چیز تاب ایستادگی ندارد !

خدایا ! از این که می بینم بزرگی چون تو ، همواره مرا زیر نظر دارد و هرگز فراموشم نمی کند ، سخت به خود می بالم .

خدایا ! با این که گناه کرده ام ، ناسپاسی نموده ام ، حتی گاهی از رحمت بی کرانت نا امید شده ام و بنده خوبی برایت نبوده ام ، اما تو مهربان هر زمان که درمانده از همه چیز و همه کس شده ام ، باز هم با آغوش باز پذیرایم بوده ای و در نهایت بزرگواری ، حمایتم کرده ای !

راستی ای پروردگار زیبا و مهربان در برابر این همه لطف و بخشندگی تو ، چه می توانم بگویم ؟

این همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم ؟

خدایا ! شماره دفعاتی که در نهایت ناباوری و بهت همگان از راه های عجیب و خارق العاده ات در سخت ترین و غیر ممکن ترین شرایط یاورم بوده ای ، از حساب بیرون است .تو خود نیک می دانی که بنده ات جز چیز هایی که تو به او بخشیده ای در چنته ندارد

پس تمنا دارم در یافتن راه درست زندگی و به دست آوردن شادمانی ، عشق ، آرامش و سعادت حقیقی یاری ام کنی ، چرا که بدون تو هیچ ندارم و با تو از همگان بی نیازم .

خدای من ، می دانم که با این همه ، تو باز هم مرا دوست داری و همیشه و در هر لحظه مواظبم هستی ، زیرا این حدیث قدسی ات همواره در ذهنم طنین می افکند :

اگر آنان که از من روی برتافتند ، می دانستند که چقدر مشتاق دیدارشان هستم ، هر آینه از شوق جان می سپردند

 


بعدش :

*خداجونم دوست دارم ...

*این پست به سفارش یکی از آشنایان نزدیکم عزیز گذاشته شده

*برام دعا کنید که محتاج دعایم شدید



برچسب‌ها: خداجونم, خدا در کنارم است و
نوشته شده در تاريخ هفتم دی 1392 توسط جامونده
طراح قالب : { معبرسايبري فندرسک}